دیشب همراه با یکی از دوستانمون که اونا هم یه زوج ایرانی هستن، رفتیم سینما. بلیطش رو از قبل به صورت آن لاین تهیه کردیم و صد البته چون سه شنبه بود، نیمه بها خریدیم! چیزی حدود 11 دلار!
در نگاه اول، به جز بوی پف فیل با کره ی فراوون، شکل سینما برام جالب بود. چون خیلی شبیه سینما فرهنگ تو خیابون شریعتی که من توش آواز گنجشک ها و سوپراستار رودیدم و یکی از سینماهای مورد علاقه ام بوده همیشه.
دراین سینمای نوستالژیک، فیلم Avengers رو به صورت سه بعدی تماشا کردیم. داستان حمله یه عده فضایی که با ورود چند تا از قهرمان هایی که قبلا تو فیلم های دیگه برا خودشون برو و بیایی داشتن و صد البته من تازه دیشب باهاشون آشنا می شدم، جنگی خونین بین این ها در می گیره و بلاخره در آسمون رو می بندن و دیگه این آدم فضایی ها مث مور و ملخ نمی ریزن رو زمین. انقد این فیلم - برای من البته - ، جذاب بود که چندین بار خواستم بخوابم اما دو تا دلیل مانع شد: از یه طرف، صدا اونقدر زیاد بود که خوابیدن رویابود بیشتر، و از طرف دیگه مدام به خودم تذکر می دادم 11 دلار پول دادیم!!!! یعنی چیزی حدود 44 هزار تومن!!!! ( من هنوز هر چیزی رو که می بینم به پول ایران تبدیل می کنم تا به درک درستی از قیمت برسم!!) و همین یه لحظه تفکر نمی ذاشت بخوابم! بیخود نیست می گن یه لحظه تفکر بهتر از 70 سال عبادت...
این جور فیلما برا من جذاب نبوده و نیست. از فیلمای اکشنِ پر سر و صدا هیچ وقت خوشم نیومده. همسر هم که می دونست، بعد اینکه تخمه و بادوم هندی و کشمش هایی که از خونه آورده بودم رو خورد، دستم رو گرفته بود و چند دقیقه یه بار می گفت: می خوای بریم بیرون اگه خسته شدی؟ منم دوباره اون 11 دلار بالا سرم می چرخید و می گفتم نههههههه!
نکته جالب تر برای من این بود که چرا انقد می خندن موقع تماشای فیلم! یه جاهایی یه جمله هایی بینشون رد و بدل می شد که خب من نمی فهمیدم چون خیلی تند صحبت می کردن و زیرنویسم نداشت. همسر می فهمید و می خندید گاهی، ولی یه جاهایی واقعا به نظرم هیچ دلیلی برای خنده نداشت و اینکه دوستان چرا می خندن برای من جای سوال بود که فهمیدم سوال بی جایی نبوده و برای همه همراهانم پیش اومده! و معتقد بودن این ها کلا میان که یه روز شاد و مفرح و اصطلاحاfun داشته باشن. همسر یه نکته جالب مطرح کرد و اون این که تصور ما ایرانی ها از طنز خیلی از تصوری که این ها دارن متفاوت و ما خیلی سخت گیریم و به هر چیزی نمی خندیم ولی اینا این طوری نیستن.
دوستِ دوستمون که با اونا دیشب آشنا شدیم می گفتن این فیلم رکورد فروش هری پاتر رو شکسته و خلاصه دانستیم که اقلا می تونیم دو جا پز بدیم رفتیم چی دیدیم! همسرم هی با خنده می گفت: آقا ما از طرف مقامات بالا،در جا مواخذه شدیم و اصلا اجازه ندادن به خونه برسیم، خواهشا دفعه بعدی یه فیلم خانوادگی انتخاب کنین!!
نکته بعدی در مورد دیشب، سینمای پر از آشغال خوراکی بود!! یعنی من همیشه به نظرم میومد ما ایرانی ها چقد بی فرهنگیم که وقتی چراغ ها تو سینما روشن می شه، یه عالمه پوست تخمه زیرپامون ریخته!! در حالی که همسر دیشب تمام پوست تخمه هاش رو توی یه پلاستیک ریخت وبعد اتمام فیلم انداخت تو سطل زباله، با تعجب فراوان دیدم تمام لیوان های نوشابه رو دسته صندلی هاست و یه عالمه پاکت چیپس و آشغال های متفرقه کف زمین!! در مقایسه با ایران باید بگم ما بسیاااار با فرهنگیم در این زمینه و من خیلی در مورد خودمون بد قضاوت می کردم تا الان!
یه سوال دیگه هم از دیشب مدام تو سرم می چرخه! هی می گیم سینمای هند اغراق آمیز، اینی که ما دیشب دیدم از اغراق فراتر بود. یعنی انقد همه چی دروغ بود که ناخودآگاه باورت می شد خب یه شهری بعد این همه خرابی و جنگ وحشتناک بین قهرمان های دوست داشتنی مردم و فضایی ها، می تونه با این سرعت ساخته بشه و همه خوش و خرم باشن و اصلا بیخود کرده که نتونه درست بشه!
پی نوشت: خیلی تلاش کردم یه پوستر از فیلم بذارم اما نشد. کافی Avengers رو توی گوگل تایپ کنین تا ببینین بنده دیشب به تماشای چه فیلمی مستفیض شدم. این طوری اولین کسانی که بهشون پز می دم شما خواهید بود!! برای اینکه بیشتر ترغیب بشید برید پوسترش رو ببینید می گم که شاید قهرمان های فیلم رو قبلا توی فیلمای دیگه دیده باشین و کلی ذوق کنین!
همسر قبل از اینکه من بیام با یه پسر کانادایی توی یه پروژه تحقیقاتی دوست شده بود و زیاد ازش تعریف می کرد. حتی یادمه یه دفعه بهم گفت نیکول، همسر دوستش-آستن- براش ایمیل زده و گفته تو حتما منو نمیشناسی اما من تعریفت رو از آستن شنیدم و ایمیلت رو از ایمیل اون پیدا کردم و می خوام برا تولدش دعوتت کنم. خلاصه که طی یه حرکت غافلگیر کننده، هفته پیش آستن و همسر، قرار مدارهاشون رو برای یه مهمونی ساده و به سبک کانادایی ها گذاشتن. من خیلی نگران ارتباط برقرار کردن با اونا بودم و از همون هفته پیش که شنیدم مدام می گفتم من چی بگم بهشون!
کار جالبشون این بود که آستن برامون میل زد و ازمون پرسید برای صرفsuper( اینجا شام و ناهار مث ما ندارن، بعد از صبحانه شاید ظهر یه ساندویچ کوچولو و مختصر بخورن، و حدودای ساعت 6 الی 6:30 یه وعده غذای نسبتا کامل که بهش ساپر می گن رو صرف می کنن) چه ساعتی برای ما بهتره؟ ضمنا پرسیدکه آیا رژیم غذایی خاصی داریم، سبزی خواریم یا ... خلاصه که سوالات جالبی تو ایملش بود.
من دیروز کیک کنجدی پختم و همسر زودتر از دانشگاه اومد و با هم پیاده رفتیم سمت خونه شون که رفت و برگشت تا خونه ما تقریبا 1 ساعت و نیم فاصله است. یه خونه کوچیک و پر از عکسای مختلف خانوادگی. آستن یه ساعت مونده به رسیدن ما مسیج زد که یادم رفته بگم سگ داریم و خواستم بدونم با این قضیه اکی هستین؟ همسرم گفته بود که زهرا می ترسه اونم خیالمون رو راحت کرد که نگران نباشیم. وقتی رسیدیم سگشون که هم خیلی گنده بود و هم سیاه و ترسناک، فرستادن تو اتاق خواب و در بستن!
بعدم شروع کردیم به حرف زدن و من از چیزایی که تو خونه شون می دیدم و برام جالب بود می پرسیدم. مثلا یه هاون سنگی خیلی با مزه تو خونه شون بود که من از مامان اینا خواسته بودم برام از ایران بفرستن اما اینا مث که تو یه مغازه چینی تو مرکز شهر خریده بودن و آدرسش رو به ما دادن. من بیشتر می شنیدم و گاهی چند تا جمله می گفتم. همسرم رو به روی اونا انگلیسی با من حرف می زد که خود آستن گفت راحت باشین و به زبون خودتون با هم حرف بزنین!!
به عنوان عصرونه یه کرمی بود که با چیپس می خوردن. اسمش نمی دونم ولی وقتی ظرفش رو آورد من فهمیدم که ترکیب نخود وسیر و به همسر گفتم و نیکول خیلی با مزه نخود رو تلفظ کرد. ظاهره تلفظ حرف "خ" برای این ها خیلی سخته و آستین رو هرکارش می کردیم بگه خ میگفت نمی گم! می خندین بهم!!
بعدم یه ماهی خوشمزه و البته خیلی تند رو که آستن پخته بود خوردیم همراه با یه چیزی به اسم quinoa که ظاهرا یه دونه ای که باید منشاء آفریقایی داشته باشه و ظاهرش شبیه برنج مخلوط با تخم ماهی خاویار بود ولی اصلا مزه برنج نداشت! سالاد هم درست کرده بودن که توش پنیر فتا هم بود ومزه خوبی داشت. بعدم کیک من رو با چای سبز خوردیم و حسابی کیکم مورد استقبال قرار گرفت. تو این فاصله از فرهنگ ایران، از دینمون و فرق شیعه ها و سنی ها، از اینکه اسم من زهراس و معنی اسم من و خواهر و برادرام چیه، از اینکه ما اعتقاد داریم حضرت عیسی زنده است و با منجی ما ظهور میکنه،از روز زن و مادر و اینکه کادو به خانوم ها می دیم،از دیدنی های ایران و اینکه زادگاه من یکی از شهرای توریستی ایران، از دولتمون و اینکه چرا باعث شده دنیا دید خوبی به ما نداشته باشن و ... حرف زدیم. عکسای شهر من رو بهشون نشون دادیم و درباره زعفران و گلاب و خواصش و شیوه استفاده ازش صحبت کردیم. از همه جالب تر سورپرایز شدن نیکول بابت این بود که ما فیلم قصه های جزیره رو دیدم! البته اینجا این فیلم به اسم The road to avonlea معروف بوده که اسم اصلیشم هست. در واقع بعد از اینکه ساعت 7 ساپر رو خوردیم، تا ساعت 11 حرف زدیم و بعدم عکس گرفتیم و تو دفتری که اونا داشتن و همه مهموناشون توش خاطره نوشته بودن، ما هم خاطره نوشتیم هم به فارسی و هم به انگلیسی. نوشتیم: امشب شب دوست داشتنی و خاطره انگیزی برای ما بود. از اینکه صمیمانه چنین شبی را برای ما رقم زدید، ممنونیم.
برخلاف تصورم که خیلی نگران بودم اما بهم خوش گذشت و تونستم کلیت حرفاشون رو بفهمم. بعدم پیاده برگشتیم و رفتیم دانشگاه تا همسر به قول خودش ده دقیقه ای نمونه هاش رو بذاره که ده دقیقه اش 1 ساعت و نیم طول کشید و من تو آزمایشگاه خوابم برد و تازه ساعت 1 نصفه شب رسیدیم خونه! 
تجربه خوب و جالبی بود. تصمیم گرفتیم به محض اینکه اوضاع خونه معلوم شد و وسیله هامون مرتب چیدیم و خونه شکل خونه شد، دعوتشون کنیم. من چون می ترسم غذاهایی مث فسنجون و قرمه و قیمه رو اگر چه اصالتا ایرانی هستن، اما نپسندن و دوس نداشته باشن، می خوام زرشک پلو درست کنم چون مرغ رو تقریبا همه دوست دارن و البته می تونن زرشک و زعفرونی که براشون تعریف کردیم رو هم ببینن. چیزای دیگه ای هم تو سرم که هر موقع دعوتشون کردم و اومدن حتما اینجا می نویسم. شما پیشنهاد جالب دیگه ای هم برامون دارین؟
یه رسم جالبی که اینجا هست اینه که وقتی وارد یه جایی میشی و یکی پشت سرت، تو باید در رو براش نگه داری تا اونم وارد بشه. در واقع هر کسی این کار رو می کنه. یه جور احترام گذاشتن به آدم های دیگه. قشنگ به نظرم. تو ایران همچین کاری لطف محسوب میشد اینجا تقریبا یه جور وظیفه ی توام با لطف! همسر تعریف می کرد تو دانشکده می خواسته وارد یه جایی بشه که دو تا در پشت هم بوده و یه آقایی هم پشت سر همسر. اونم هر دو تا در رو وقت عبور نگه داشته تا اون آقا رد بشه و اون کلی تشکر کرده و یه خودکار بهش هدیه داده! خودکار آورده بود تا من اگه خواستم عکسش رو بذارم تو وبلاگم و معتقد بود این جور احترام گذاشتن به همدیگه در اینجا، روحیه ی آدم رو خیلی خوب می کنه و به آدم آرامش و امنیت خاطر می ده.
البته کلا آدم هایی که اینجا هستن آرامش خاصی دارن و خیلی آرومن و البته کمی تا قسمتی خوش و گاهی الکی خوش! مثلا شنیدم میان یه وسیله ای رو امانت می ذارن(مث بانک کارگشایی که قدیما بود و طلا می ذاشتن پول می گرفتن)، پول میگیرن، که چی؟ که آخر هفته با دوستاشون جمع بشن و بنوشن و خلاصه خوش باشن!! روحیه ی شرقی من با این خوش بودن و همش بخور بخور و بگو بخند زیاد سازگار نیست! اهل مهمونی هستم ولی راستش کتاب خوندن و فکر کردن ترجیح میدم. اما در کل منکر آرامشی که در رفتار و منش این آدم ها هست نمی شم. مثلا وقتی وارد یه فروشگاهی میشی انقد خوب و با لبخند ازت استقبال می کنن که تو نا خودآگاه از آرامش اون آدم آروم میشی. یا وقتی سوالی می پرسی اونقدر خوب راهنماییت می کنن و هر چی می دون بهت می گن و حتی اگر ندونن کلی می پرسن تا بی جواب نمونی که الکی می خوای یه چیزی ازش بخری!! حالا یه فروشگاه تو ایران رو تصور میکنم. خیلی وقتا دیدم لبخند مصنوعی و الکی فروشنده رو و حتی برخورد بدش رو. و صد البته فروشنده هایی رو هم دیدم که به خودشونم بعد از خریدم گفتم اصلا قصد خرید نداشتم ولی انقد خوب و زیبا با من برخورد کردین که جذب شدم ازتون خرید کنم و با این کار تشویقش کردم برای حسن خلق. پیامبر (ص) فرمودن: اولین چیزی که در میزان عبد در روز قیامت قرار داده می شه، حسن خلقِ ... و من این ویژگی رو واقعا اینجا می بینم. زیاد و به کرات...
این روزا بیشتر درگیر اصلاحات پایان نامه و فرستادنش برای بابا بودم تا کارای فارغ التحصیلیم رو انجام بده. طفلک از وقتی من اومدم یا داره کارای مربوط به مدرسه ام رو انجام میده یا کارای جانبی دیگه ام! به قول همسر که تو چت هامون خطاب به بابا می گه: پدر یه دختر بزرگ کردی شما، قد کل دوران زندگیش تو این یه ماه بهتون زحمت داده!! راستم میگه!
امروز درست یک ماه میشه که من اومدم... درست 12 اپریل، وارد خونه امون شدیم و البته هنوز سر و سامون درستی نگرفتیم. به خاطر اینکه مسئولای ساختمونای دانشگاه گفتن باید تا ژوئن که وقت فارغ التحصیلی و بالطبع جابه جایی یا فارغ التحصیلی یه عده از دانشجوهاست، صبر کنیم تا اگر خونه آفتابگیر و بهتری بود، بهمون بدن. به خاطر همین تو خرید وسیله های خونه خیلی عجله نکردیم و سعی می کنیم با حوصله و به دقت بخریم. چیزایی هم که خریدیم مث میز ناهار خوری و سرویس حموم و یه سری چیز میز دیگه رو بازشون نکردیم و گذاشتیم تا یه ماه دیگه، که اگر بنا به جا به جایی شد، اذیت نشیم. اگرچه اگر این اتفاق بیفته بازم جا جا کردن همین وسیله های ریز و جزئی کار راحتی نیست!
روزا معمولا تا ظهر فیلم می بینم و کتاب می خونم. یکی از شاگردام روز آخری که مدرسه بودم کتاب " داء" رو بهم هدیه داد و اونقد متنش گیرا و صادقانه است که علی رغم تلخی خیلی زیادی که تو بعضی قسمتها هست و بعضی جاها اشکم رو در میاره- مث صحنه شهادت و دفن علی برادر زهرا- اما بازم دلم میخواد بخونمش. علی رغم پیشنهاد دوستان، بیشترسریال های مورد علاقه ام که یه زمانی از تلوزیون پخش می شد رو نگاه می کنم و کمتر سریال یا فیلم انگلیسی. مث خانه سبز، مدار صفر درجه، در چشم باد و ... البته یه سایتی پیدا کردم که سریال های انگلیسی توش هست و میشه آن لاین دید. از فردا سریال How I Met Your Mother رو خواهم دید. شبا هم اگر آقای همسر خسته نباشه که معمولا هست، سریال Desperate Housewivesرو می بینیم. البته با زیر نویس انگلیسی و من بر خلاف تصور خودم با اینکه خیلی از همسر عقب ترم و اون از قمست اول دیده و من تازه شروع کردم به دیدن، تقریبا می فهمم چی میگن. اگرچه یه جاهایی خیلی تند می گذره اما از زمینه حرفایی که داره زده میشه می تونم بفهمم چی گفته شد. یه جاهایی هم واقعا نمی فهمم و از همسر می خوام بهم بگه.
هوا اینجا همچنان بارونی و نسبتا سرد. تو اتاق خواب هیتر برقی روشن می کنیم شبا ولی توی هال نه و من سرمایی معمولا صبح که برای نماز بیدار میشیم با چشای بسته و لرزون، دنبال سویی شرتم می گردم!!
از حدودای 4 یا 5 بعد از ظهرم، کم کم شروع می کنم به آماده کردن شام و ناهار فردا. یکی دو روز بود که شبا بر خلاف همسر که خسته است و زود می خوابه، خوابم نمی برد و تا حدودای 2 الی 2:30 بیدار بودم واسه همین، همون شب غذای همسر تو ظرف می کشیدم و صبح ازش می خواستم خودش صبحانه بخوره و هی از تو رختخواب تاکید می کردم که میوه هم برداره. دیروز غروب که برگشته خونه اول سیب و موزی که صبح با اصرار من گذاشته تو کیفش در آورده و میگه یادم رفت بخورم! آخه روزای قبل من پوست می کندم، خورد می کردم و با کشمش می ریختم تو یه ظرف کوچیک که حین کار راحت بخوره. با خنده می گم: حتما من باید آماده و خورد شده بذارم برات که شما بخوری آفا نه؟! مظلومانه می گه : اوهوم و ادامه می ده: من یه پیشنهاد دارم! میگم چی؟ میگه یا زودتر ناهار فردا رو آماده کن یا اصلا بی خیال، نمی خواد شبا به خاطر من بیدار بمونی ناهار فردا رو آماده کنی، فوقش از دانشگاه اومدم غذا می خورم. به جاش شبا زود بخواب، صبح خودتم بیدار شو با من صبحانه بخور... دو روز صبحونه نمی خورم، خونه تاریک و سوت و کور وقتی می رم دانشگاه...
دلم میخواد مث روزای دیگه تا پشت در دنبالم بیای و ببینمت وقتی میرم نه اینکه بیام بالا سرت تو رختخواب.. اینجوری همش حس می کنم تو خونه تنهایی، بی حوصله ای و تصویر خوبی ازت تو ذهنم نیست وقتی می رم و همش حواسم به تو
امروز صبح پاشدم، سفره انداختم و صبحانه رو چیدم و تو فاصله ای که دوش بگیره و اصلاح کنه، سالاد و غذاش تو ظرف کشیدم و سیب و هویج و کشمش تو ظرف ریختم تا ببره.. با کلی ذوق از خونه رفته بیرون و هی میگه خدایا هیچ خونه ای رو بی زن نکن!هورااا امروزم همه بهم حسودی می کنن!
یه وقتایی شبیه یه زن سنتی باشی هم بد نیست. به نظرم حفظ آرامش و نشاط خونه، سنتی و غیر سنتی نمیشناسه. طبیعتِ زنِ که برای حفظ این دو ویژگی در خونه بیش از هر کس دیگری تلاش کنه و این به نظرم زیباست و می تونه زیبا دیده بشه.
همسرم گفت می تونم یه عکس از صفحه مونیتور بگیرم و بذارم اینجا تا فاطیمای عزیز که ازم دلخور بوده، بدونه که فقط به خاطر کمی وقتم در این روزهای پر مشغله نرسیدم بیام بازدید وبلاگش و فقط می رسیدم به کامنت ها جواب بدم. امیدوارم سایتی که ازش عکس آپلود کردم ایران فیلتر نباشه و فاطیما بتونه ببینه!
امیدوارم حتی اگر خداحافظی کرده با اینجا، از من دلخور نباشه![]()

همسر که اومده بود ایران یکی دو روزی تهران بودیم برای خرید های عروسی... هر موقع می اومدیم بیرون همسر مدام داشت زیر لب شکایت میکرد از وضع رانندگی و اینکه چرا وقتی چراغ قرمز ما عابرای پیاده از خیابون رد میشیم و چرا ماشین ها برای عابرای پیاده احترام قائل نیستن و اصلا چرا انقد اینجا شلوغ! چراغ که قرمز بود همه رد میشدن خصوصا وقتی هیچ ماشینی نبود اما ما وامیستادیم تا سبز شه! هر چی ام من می گفتم بابا جان! هر چی یاد گرفتی مال اونجاست! اینجا مث خودمون باش!! به خرجش نمی رفت!
اینجا که اومدم تازه فهمیدم طفلک چش بود!
چند روز پیش ناهار آماده کردم و پیاده رفتم سمت دانشگاه همسر که ناهار با هم بخوریم. از خونه ما تا دانشگاه تقریبا 1 ربع راه... به جز یه چهار راه، یه خیابون فرعی هم بین راه هست که چراغ نداره. داشتم رد می شدم که دیدم یه ماشین وایساد. منم وایسادم به خیال اینکه رد بشه اما دیدم رد نشد. من رد شدم. بعد رفتن من، راه افتاد! تازه فهمیدم برای من وایساده!! این اتفاق چند باری اینجا برام افتاده. در واقع از صدای کشیده شدن ترمز ناگهانی یه ماشین یا عجله برا اینکه از بین ماشینا رد بشی و راه ندی بهشون مبادا حقت بخورن، خبری نیست. دیروز داشتم به همسر می گفتم اینجا نباید نگران باشی که این ور و اون ور خیابون نگاه کنی. حتی اگه حواست نباشه، ماشینی که داره رد میشه برای تو می ایسته. حتی موقع رانندگی تو تقاطع هایی که بین خیابون های فرعی و اصلی هست و چراغی وجود نداره، خود راننده ها به ترتیبی که رسیدن به تقاطع، از خیابون رد میشن !!
نمی خوام بگم اینجا مدینه فاضله است، هیچ وقتم همچین تصوری راجع به خارج از کشور نداشتم، اما دوست دارم چیزای مثبت و حتی منفی که می بینم رو بنویسم و این به نظرم خیلی نکته مثبتی: احترام به عابر پیاده، احترام به همدیگه حتی وقت رانندگی...
و اما ماجرای سفرمون به کانادا...
تا هفدهم فروردین شهر همسر بودیم و این باعث شد احساس کنم خیلی از کارام عقبم. از یه طرف یه عالمه کار و خرید مونده بود و با اینکه یه سری خریدها رو همونجا انجام دادیم ولی لازم بود بعضی چیزا رو شهر خودم بخرم. از طرف دیگه هنوز نمی دونستم تکلیف مرخصیم چی میشه و در ضمن کارای مربوط به پایان نامه و فارغ التحصیلیم هم مزید بر علت بود. چون روز دفاع مقاله ننوشته بودم و فک می کردم نیم نمره کم میشه و کلا قید نیم نمره رو زده بودم درحالی که بهم 19/70 دادن و گفتن به شرطی که مقاله ات رو تا دو سه روز دیگه تحویل بدی، اگر نه یه نمره کم میشه! و من هنوز تا هفدهم نرسیده بودم مقاله بنویسم چون ازفردای دفاع پیگیر کارای عروسی و آمدن همسر شدم. همه اینا باعث شده بود مدام نگران باشم و ندونم چی کار می خوام بکنم. به هرحال پنج شنبه بود که پرواز داشتیم و اومدیم سمت شهر و کاشانه من! همسر شنبه رفت تهران دنبال کارای اداری و مربوط به ارز و این حرفا. منم رفتم سر کار و بابا رو فرستادم دنبال کارای مرخصی. من دو تا مدرسه کار می کنم، شنبه ها یه جام و بقیه ی روزایه جای دیگه. مدیر این مدرسه ام هیچی نمی دونست. باز بعضی همکارام تو مدرسه دیگه می دونستن قراره برم اما اینا نه! حتی ازم قول گرفتن روز معلم شیرینی عروسیم رو بهشون بدم! منم گفتم چشم... . بعد ازظهرشم رفتیم عکسامون گرفتیم و تقریبا 200 تومن بیشتر از اونی که برآورد کرده بودیم پول دادیم. در واقع همه عکسامون رو بدون هیچ دست کاری، روی دی وی دی گرفتیم. فیلم هامون رو هم همین طور. از عکسام خیلی راضی بودم و به نظرم حتی بدون دست کاری های روتین، خیلی قشنگ شده بودن. عکسای اسپرتم همین طور و تا شب هی به همسر گفتم ممنون بابت عروسی شهر خودم... به عکسام که نگا می کنم خیلی دوسشون دارم و اون کلی از خوشحالیم ذوق می کرد. به نظرم قدردانی جزئی از زندگی مشترک و گفتن اینکه چقد از بعضی چیزا راضی هستی می تونه به روابط آدم نشاط بده.
ضمنا دنبال یه سری از خریدامونم رفتم مث ادویه جات و این حرفا. غروبم با بابا و همسر رفتیم قم ملاقات آیت الله صانعی و نیم ساعتی گپ زدیم و همسر که برای اولین بار می دیدشون کلی براش جالب بود و مدام می گفت چقد روشن بود این مرد! این دیدار به واسطه آشنایی بابا با بیت ایشون و صدالبته خودشون و به خواست من انجام شد. دوست داشتم قبل رفتن ببینمشوم و ضمن پرسیدن یه سری سوالا، بخوام توصیه هایی بهمون بکنن. وقتی بهشون گفتم دعا کنین برامون که بتونیم و برگردیم وبه کشورمون خدمت کنیم گفتن: به بشر خدمت کنین. جا و مکان بهانه است... . بهمون گفتن از نمازتون مراقت کنین، گاهی دو نفری با هم دعای کمیل بخونین و یا جامعه کبیره و صحبت هایی که اینجا جاش نیس.
صبح یکشنبه باز رفتم سر کار و با ترس و لرز به مدیرمون گفتم که همچین شرایطی دارم و چون ویزام تا آخر هفته اکسپایر میشه، من باید خودم برسونم کانادا. باورم نمیشد ولی اشک از چشماش اومد و گفت مشاور به خوبی تو از کجا پیدا کنم!! همه همکارام براشون رفتار مدیر عجیب بود وگفتن خیلی دوست داشته! خدا رو شکر کردم چون خیلی نگران عکس العملش بودم. بعدم خود مدیر خواست یه مراسم خداحافظی راه بندازن... توضیح اینکه بچه ها چی کار کردن و چقدر گریه کردن برام ممکن نیست. واقعا همه شون لطف داشتن و من مطمئن بودم دلم برا هیچی که تنگ نشه برای محبت خالصانه بچه ها حتما تنگ میشه. کلی متن خوندن و گریه کردن. تک تک، همه شون روبغل کردم و بوسیدم و تشکر کردم ازشون و ایمیلم رو بهشون دادم و خواستم برام بنویسن. دفترای خاطرات بود که رو میزم تلنبار بار شد! و تند تند برا همه شون نوشتم. یکیشون یه دفه کتاب "داء" سیده زهرا حسینی دستش بود و من بهش گفته بودم می خواستم بخرم ولی تنبلی کردم و بعد باید بهم امانت بده بخونمش، اونم کتاب و یه دسته گل خریده بود و گذاشته بود رو میزم. کلی ذوق کردم و تقریبا تو کل سفرم، جلد اولش رو تو هواپیما خوندم.!
این وسط وقت دکتر غدد هم داشتم چون دکتری که برای معده ام میرم گفته بود تیروئیدت کم کار شده و کمبود ویتامین دی هم داری. می خواستم قبل رفتن حتما ویزیت بشم. خلاصه که با مراسمات خاص خداحافظی کردم و رفتم دکتر و بعد از ظهر دوباره افتادم به خرید. شب با اینکه خیلی خسته بودیم اما تا ساعت 3 چمدونا رو بستیم چون فردا شب عازم بودیم و می خواستیم صبحش با همسر بیایم تهران. من برم دنبال کارای فارغ التحصیلی و اون دنبال کارای اداری دیگه. طبق آخرین اخبار از دوست همسر که یه ماه پیش اومده بود، و پروازش مث ما BMIبود، می تونستیم نفری دو تا چمدون 23 کیلویی و یه carryداشته باشیم. بنابراین ساک ها رو بر این اساس بستیم. یه ساک 30 کیلویی داشتیم که همه اش لباسای من و دو تا عکسای بزرگ عروسی بود که رو شاسی زده بودیم و گفتیم سه کیلو اضافه بار میدیم. یه ساک 25 کیلویی که خوراکی ها وسبزیهای خشک و یه زودپز کوچولو و یه پلوپز پارس خزر بود( به گفته بچه های اینجا پلوپزاش ته دیگ خوشگلی تحویل آدم نمیده و همه می گفتن پلوپز پارس خزر بیار و زودپزم چون اونجا خیلی گرون بود یه چهار نفره کوچولو و جمع و جور برداشتیم) ، یه 23 کیلویی که قرار بود با فرشی که فردا می خریم وزنش بشه این، به اضافهcarryها که هر کدوم 14 کیلو بود. صبح عازم تهران شدیم و هر کی رفت سمت کارای خودش. من رفتم دانشگاه و مسئول مجله لطف کرد و تاریخ تحویل مقاله ام رو سه روز قبل از دفاع زد تا تحصیلات تکمیلی ایرادی نگیره و گفت تا 16 اردیبهشت وقت دارم کار کامل تحویل بدم. منم تصمیم گرفتم یه سری اصلاحات رو اونجا انجام بدم و بابا رو مامور کارا کنم. ما تصمیم داشتیم برای خونه امون یه فرش بگیریم. یه فرش ابریشم مصنوعی که هم زیبایی فرش ایرانی رو داره و هم سبک و تو چمدون جا میشه. تو شهر خودم دیده بودم و روز قبل که رفتیم برای خرید، رنگ کرم قهوه ای ایش رو تموم کرده بودن و ما تصمیم گرفتیم تهران، بخریم. بنابر این رفتیم مغازه ای که یکی از دوستای بابا معرفی کرده بود و من و صمیمیترین دوستم توی تهران- که اومد منو ببینه و نمی خواست بیاد فرودگاه و به قول خودش دوست نداشت گریه ناک ببینمش- پسند کردیم تا همسرم بیاد و با هم بخریمش. بعد از خرید فرش و دور زدن سمت فردوسی برای چک کردن قیمت دلار، حدود ساعت 4-5 دوشنبه، خسته و خمیر رفتیم خونه دایی پدر که شهر ری بود تا هم استراحتی بکنیم هم به فرودگاه نزدیک تر باشیم. بابا و مامان و خواهر و برادر کوچیکه هم رسیدن و شام با هم بودیم. نصف بدو بدو ها دو روز قبل سفر رو ننوشتم و فقط به این بسنده می کنم که به صورت میانگین، توی اون دو سه روز 4ساعت خوابیدیم! یه استرس عجیبی داشتم. یه جور تهوع بی دلیل که حتی باعث شده بود شامم نتونم بخورم. این وسط مامان و ظاهر غمگینش هم شده بود نگرانی اضافه ام. به هر حال ساعت 11 از خونه راه افتادیم و پدر و مادر و خواهر همسر هم تو فرودگاه به ما ملحق شدن. همه یه جورایی خسته بودن و البته تلاش می کردن بروز ندن. پسر دایی های بابا مدام سر به سرم می ذاشتن و می خواستن حالم عوض کنن. من البته علاوه بر خستگی، نگران مامان بودم. مادرها هر دو پر از بغض نشسته بودن و به ما نگا می کردن. ساعت 2:45 پروازمون بود و ما 1: 30 کنار گیت بودیم. اولین خبر هیجان انگیز این بود: تا یه ماه پیش قانون نفری دو تا 23 کیلو برای مسافرین پرواز های BMI بوده و الان قانون عوض شده و ما می تونستیم نفری 23 کیلو(فقط یه چمدون) با خودمون داشته باشیم. علاوه بر اینکه carryها باید 8 کیلو می بودن. ضمنا گفتن دیر اومدین! و باید بدو بدو از هر ساک یه چیزایی رو بردارین تا بشه ساکی 23 کیلو، و اضافه بار بدین. اضافه بارم به پوند حساب می کردن! خواستن اضافه بار برای یه نفر حساب کنن که میشد به پول ایران 500 هزار تومن که دیگه به قول خودشون با لطف و منت، اضافه بار برا دو نفر تقسیم کردن و حدود 210 هزار تومن اضافه بار دادیم. اگرچه پولش مهم نبود و اون استرسی که هر چی گیرمون میومد رو می ریختیم تو یه جعبه و این وسط دسته ی یکی از چمدونا کنده شد و زیر جعبه پاره شد و عرقی که همسر می ریخت و استرسی که مسئول کانتر بهمون وارد می کرد از هر چیزی بدتر بود. حتی برخوردشون، همدردانه نبود و انگار طلب کار بودن از ما. بعد همه ی این حرفا، مسئول کانتر BMI شوک دوم رو بهمون وارد کرد و به همسر گفت ویزای خانومت تا 4 روز دیگه اکسپایر میشه و به مشکل بر میخورین و احتمالا دیپورت بشه! همسر می گفت قانون اینه که ویزا برای ورود به کشور و ما وقتی وارد میشیم که ایشون هنوز ویزا داره، و از لحظه ورود 6 ماه می تونه حضور داشته باشه اما خب این حرف مسئول کانتر، به فکرش انداخت و به قول خودش نگرانش کرد. حتی تا لحظه ورود به هواپیما هم باز سر اضافه بار و اینکه نباید برای دو نفر می زدیم و این حرفا رو اعصاب ما دویدن اما بلاخره نشستیم رو صندلی هامون. همیشه تو ذهنم این بود که گریه ها و دلتنگی ها رو وقت خدافظی بروز ندم و قتی نشسیتم تو هواپیما تو بغل همسر تا جا دارم گریه کنم اما کاملا مشخص بود که همسر نگران بحث ویزای من و منم اصلا بروز ندادم
. همونجا تو دلم نذر کردم به مشکل بر نخوریم و از اونم خواستم توکل کنه. برای اولین بار طلوع خورشید رو از پشت پنجره هواپیما دیدم و همون موقع به همسر گفتم: خدا به این لحظه قسم خورده و وارد شده که وقت طلوع و غروب خورشید، فرشته ها همه در حال رفت و آمد بین زمین و آسمونن. پس همین الان از خدا بخواه مشکلی پیش نیاد و دلت آروم کن. تقریبا 6 الی 7 صبح بود که به وقت محلی انگلستان، وارد فرودگاه Heatrow لندن شدیم و کلی یاد امی کردم. همونجا بود که از یکی از کارمندای air canada در مورد ویزای من پرسیدیم و اونم همون قانونی که همسر ازش می گفت رو تکرار کرد و اضطراب همسر خیلی کمتر شد و کلا رنگش باز شد طفلک! اگرچه منم کم نگران نبودم ولی بعد دعای موقع طلوع خورشید، خیلی آروم تر بودم. 4- 5 ساعتی تو فرودگاه نشستیم تا حدود ساعت 11 صبح به وقت محلی که رفتیم سمت گیت و نشستن تو هواپیمای بوئینگ و پرواز به سمت تورنتو. چقد این هواپیما بزرگ و آدم توش احساس ترس و اضطراب داره! 
6-7 ساعتی پروازمون طول می کشید اما من در طول سفر خیلی نخوابیدم و این برام عجیب بود که چرا jet lag نشدم! در واقع از وقتی راه افتادیم کلا روز بود و شبی رو تجربه نکردیم در حالی که 24 ساعت از پروازمون می گذشت. حدود 3 بعداز ظهر سه شنبه به وقت محلی، رسیدیم فرودگاه pearson تورنتو. تو قسمت چکینگ ویزا و اداره مهاجرت خیلی معطل شدیم و پرواز شهرمون رو که ساعت 4:10 دقیقه بعد از ظهر بود از دست دادیم. گفتن مسئولیتی با اونا نیست و یا باید صبرکنیم و تو لیست انتظار پرواز بعدی که حدود ساعت 10 شب بود بمونیم، یا بریم هتل و با پرواز ساعت 12 ظهر فرداش که قطعی بود بریم. و ما تصمیم گرفتین با پرواز فردا بریم و چون بعد یه سفر خسته کننده و طولانی نشستن تو فرودگاه و تازه تو لیست انتظار بودن، منطقی نبود. همسر گواهینامه اش رو نیاورده بود با خودش، بنابراین به یکی از دوستاش تو همیلتون زنگ زد و اون ماشین گرفت و اومد دنبالمون. ساعت 7:30 شب بود که نشستیم تو ماشین دوستش و من تو همون ماشین خوابم برد و تا تقریبا یه ساعت بعد که رسیدیم خونه دوستش هیچی یادم نیس!! تو این فاصله آقای دوست رفت یه سری خرید کنه برای شام و برگرده که من رفتم رو تختش خوابم برد و همسرم یه دوش گرفت و اومد کنار من و اونم خوابش برد و وقتی بیدار شدیم 6 صبح بود! طفلک آقای دوست، کلی شام پخته بود اما دلش نیومده بود ما رو بیدار کنه و خودشم بی خوابی زده بود به سرش و تا صبح بیدار مونده بود!! صبح صبحونه خوردیم و تقریبا 9:30 راه افتادیم سمت فرودگاه پیرسون. شهر قشنگی بود و من نمای شهر رو دوست داشتم. ساعت 12 پرواز داشتیم و من برای اولین بار و به زور همسر و نصیحتهای پی در پی اش، از دسشویی هواپیما استفاده کردم و چقدم که معذب بودم... 
به وقت شهر خودمون، ساعت 1:30 ظهر رسیدیم و دوست همسر و خانومش اومدن دنبالمون. من فک می کردم اگه خودم باشم و یکی تو این شرایط برسه، ناهار دعوتش می کنم خونمون و با این تصور، به نظرم ناهار مهمون دوست بودیم و هی به همسر می گفتم اگه گفتن بریم خونشون، همین الان نریم. اول بریم خونه خودمون لباسامون رو عوض کنیم بعد؛ ولی اونا ما رو ناهار دعوت نکردن و در نتیجه تا یکی دو روز می خندیدم به خودمون!! 
در نگاه اول، این شهر خیلی شبیه تصوراتم نبود و مدام به همسر می گفتم: همیلتون شبیه خارج بود ولی اینجا اصلا شبیه تو فیلما نیس!
من اگه بخوام عکسی ام بگیرم باید رو یه تابلو بنویسم اینجا خارج و بگیرم دستم! مهم تربن ویژگیش هم مث خیلی از شهرای دیگه کاناد سرمای زیادش. همسر قبل اومدن هوا رو چک کرده بود و به من گفته بود لباس گرم لازم نیس اما از لحظه ورود به تورنتو من لرزیدم تا وقتی اومدیم شهر خودمون!!
تنها کاری که روز اول کردیم رفتیم سوپر استور و یه سری خوراکی خردیم که یخچال خالی نباشه و از یه مغازه پاکستانی گوشت خورشت و چرخ شده و گوشت مرغ حلال گرفتیم. چیزی که برام جالب بود اینکه گوشت،یا با استخون یا بی استخون و مث ایران نیست که مثلا گوشت خورشت بگیری و بخوای یه کم استخونم بذاره روش. من البته گوشت با استخون گرفتم چون خورشت رو خوشمزه تر می کنه. یه مرغ پخته ام گرفتیم به صورت شام و ناهار خوردیمش و نفهمیدیم چه جوری خوابمون برده! فرداشم باقالی پلو با مرغ و سالاد و میوه برای همسر آماده کردم و فرستادمش دانشگاه و خودم افتادم به جون آشپزخونه و سرویس بهداشتی. همسر که برگشته بود هی راه می رفت و خدا رو شکر می کرد که خانومش کنارش! هی میگفت: خدایا من چقد تنهایی کشیدم. خدایا چقد خوب آدم که میاد تو خونه خانومش تو خونه باشه، هی می رفت تو آشپزخونه و کیف میکرد آشپزخونه تمیز، می رفت تو حموم و دسشویی و ذوق می کرد از تمیز بودن و برق افتادنش!! می گفت بچه ها امروز کلی بهم حسودی کردن و گفتن خانومت روز اولش با اینکه خسته بوده، اینجوری بدرقه ات کرده، میخواد بقیه ی روزا چی کار کنه! خلاصه که بچه ام هی ذوق داشت!!
به نظرم مردا تظاهر می کنن که بزرگ شدن و تو وجود همه شون یه پسر بچه دو- سه ساله است که مدام باید تر و خشک بشه و نازش بکشی و بهش محبت کنی!
یه چیزایی در مورد خونه مون بگم و این پست طولانی رو تموم کنم.
یه خونه 50 متری یه خوابه داریم که توی یکی از ساختمون های زیر نظر دانشگاه و خب هیچ وسیله خاصی توش نیس و البته همسر به نسبت یه پسر مجرد، وسیله زیاد گرفته ولی خیلی کامل و مرتب وشیک نیستن و قرارمون هم این بود که چیزی نخره تا من بیام و به سلیقه خودم چیز میز بخریم. دو تا ایراد داره. اول اینکه نور گیر نیست و به وسیله دوتا ساختمون دیگه بلوکه شده و از بیرون و اون دو تاساختمون، دید داره و نمی تونی راحت پرده ها رو بکشی. دوم اینکه به جز یه کمد دیواری بزرگ و خوب توی اتاق خواب، سه تا کمد دیواری بدون در داره که نمای خونه رو خیلی بی ریخت می کنه و از طرفی نه می تونی در بذاری جلوش ونه حتی پرده. اینه که پریروز با مسئول آپارتمانای دانشگاه صحبت کردیم و قرار شد اگه بتونن یه واحد دیگه بهمون بدن که اگه این طور باشه تقریبا تا یه ماه دیگه این اتفاق می افته و مام فعلا وسیله(مث تخت و مبل و این حرفا) نمی گیریم که درد سر نشه و جا به جایی اذیتمون نکنه. اگرم نه که باید با همینی که هست بسازیم اما امیدواریم بهمون بدن چون طبق محاسبات ما امکانش زیاد. بنابر این تویه خونه خیلی دانشجویی و بدون وسیله و امکانات خاصی، صبحا با یه ناهار شیک و مفصل همسر رو بدرقه می کنم و خودم پای نتم تا غروب که میاد! تو این یه هفته، به خونه یه خانوم و آقای بسیااار ایرانی دعوت شدیم و یه شام ایرانی مفصل خوردیم و غیر از اونها، با یه زوج دیگه و خواهرخانوم اون زوج آشنا شدم. برای یکشنبه آینده هم یکی دیگه از دوستای همسر شام دعوتمون کرده. چند تا از فروشگاه های بزرگ شهر رو دیدم اما هنوز می ترسم با کسی حرف بزنم و کلا با اینکه با همسر می تونم انگلیسی صحبت کنم اما دو تا ایراد بزرگ دارم: اولا listening ام قوی نیست و دوما اعتماد به نفس صحبت ندارم. اگرچه مردم این شهر خیلی مهربونن و به گفته همه ی ایرانی ها، اگر بدونن متوجه نمیشی انقد آروم و با دقت می گن تا بلاخره بتونن باهات ارتباط برقرار کنن. خلاصه که این جوریاس تا بعدا بیشتر و مفصل تر ازاینجا و چیزایی که می بینم بگم. بابت طولانی بودن این پست از همه معذرت میخوام.
الان که می نویسم صدای من رو از کانادا می شنوید!
می دونم خیلی دیر و واقعا الان بعد سه هفته، نوشتن از عروسی خیلی بی مزه است و باید از سفرم بگم، اما واقعا تو یک ماهی که همسر ایران بود، اونقدر کار داشتیم و درگیر بودیم که واقعا فرصت حتی سر زدن به نت رو هم نداشتم چه برسه به اینکه بیام و بنویسم. کل این یه ماه به دو تا عروسی و کارای اداری قبل رفتن مث انجام مقدمات فارغ التحصیلی و مرخصی و حتی چند روز سر کار رفتن گذشت.
عروسی اول که هفته ی اول عیدبود و شهر خودم و کاملا مطابق سلیقه و خواست خودم. عروسی اونجا رو خیلی دوست داشتم. بعد اینکه همسر اومد و دو روزی تهران بودیم و مدام برای لباس من و لباس همسر بدو بدو کردیم، اون رفت شهر خودش و منم اومدم شهر خودم. همسر دو روز مونده به عروسی اومد و فرداش رفتیم برای عکسای اسپرت. که خیلی ام خوشگل شدن. از قبل با عکاسم صحبت کرده بودم که چون فرصت انتخاب عکس ندارم و نمی تونم الان تبدیل به ژورنالشون کنم، همه عکسا رو بهم بده. اونم شرایط من درک کرد و قبول کرد که عکسای اسپرت و عروسی رو کامل، بهمون بده. صبح روز شنبه همسر منو برد آرایشگاه و خودش رفت دنبال کارا. آرایشگر من یه خانوم معروف تو شهر خودم که خیلی هم آدم مومنی. از صبح که رفتیم هی می گفت : عروسا واسه دومادا لاحول ولا قوه الا بالله بخونن، خودشون درگیرن نمی رسن
منم مدام برای همسری لا حول ولا خوندم. خودمم نیت کردم و 14 تا سوره قدر خوندم که همونی بشم که دوست دارم و همیشه دلم می خواسته
از آرایشگرم خواستم لایت و ملایم باشم و آدم جدیدی ازم نسازه. به قول دوستم زهرای خوشگل تر بسازه، نه زهرا تحویل بگیره، مریم تحویل بده!!
بعد از اتمام کار و پوشیدن لباس، از نتیجه راضی بودم. حتی خود آرایشگرم، وقتی داشت موهام رو درست می کرد و من بدون اینکه بخوام، لبخند همیشگیم از رو لبم کنار رفته بود، هی می گفت: بخند. تو عروس خوش اخلاق منی. امروزم شدی عروس نازم، بخند.. حتی بعدش که رفتم پولش و حساب کنم، بر خلاف تصور خودم و خیلی ها، خیلی ارزون تر نرخ واقعیش باهام حساب کرد و کلی ماچم کرد گفت قبل رفتنت بیا ببینمت و این حرفا. کلا دوست شدم کلی باهاش
خدا رو شکر همه چی خوب بود و بعدم مث همه عروسیای دیگه همسر اومد دنبالم و با کلی ذوق تو لباسم منو دید. توی آتلیه ام که انقد گفت و خندید و شعر خوند که فیلممون پر از صدای خنده هامون و شوخیاش
کلا من با این همسری پیر نمیشم! بعدم که رفتیم سالن و همه به گرمی استقبال کردن. از دیدن همکارام خیلی خوشحال شدم و صد البته دوستام. البته ما مهمون زیاد داشتیم اما چون دقیقا وسط عید بود خیلی ها نبودن. رقص من و همسر هم یکی از قسمتای رویایی مراسمم بود
چون همیشه دلم می خواست با این آهنگ برقصم. بذار هیشکی کنار ما نباشه... ما که هیچی از این دنیا نمی خوایم... همین قد که من و تو به هم رسیدیم... دیگه هیچی از آدما نمی خوایم...
بعدم مراسمات بوق بوق و شام و آتیش بازی و رقص همسری! حسابی برا خودش مایه گذاشت!! چون تو قسمت مردونهبه خاطر مهمونای بابا رقص و این حرفا نداشتیم، و دف و تنبک و سنتور بود، بچه ام حسابی مونده بود رو دلش!! و بعد آتیش بازی چنان رقصی کرد که وقتی به پسر داییم گفتم تو ام برو وسط، می گفت بابا شوهر تو انقد حرفه ای می رقصه که آدم روش نمی شه بره وسط! آبروی خودش ببره
همه فامیل از عروسیمون راضی بودن و می گفتن همه چی خیلی رسمی و سنگین برگزار شده و خاطره خوبی تو ذهنشون باقی گذاشته، خصوصا یکی از عکسای اسپرتمون رو که رو شاسی زدیم و همه روش برامون یادگاری نوشتن تا بیاریمش کانادا، همه از این ایده خیلی خوششون اومده بود.
با یه عالمه خستگی، در حالی که عروسی شهر همسر 4 روز بعد بود و بابا بلیط قطار گرفته بود تا پس فردای عروسی با اونا بریم شهر همسر تا این جوری هم ما بتونیم فردای عروسی استراحت کنیم و هم تو این فرصت کمی که برا کنار خونواده ها بودن داریم، یه روز کنار خانواده من باشیم. اما خانواده همسر گفتن رسمشون اینه که عروس رو خودشون ببرن و علی رغم میل باطنیم، فردای عروسی همراهشون رفتم.
عروسی اونجا هم طبق رسم و رسوم خودشون انجام شد و اگرچه خیلی شبیه چیزی نبود که من همیشه تو ذهنم داشتم، اما چون عروسی شهر خودم رو طبق میلم برگزار کرده بودیم، خیلی فرقی نمی کرد.
به هر حال شب خاطره انگیزی بود و به نظرم تازه بعد عروسی می فهمی عجب روز دوست داشتنی و خاصی داشتی...
مختصر و مفید نوشتم تا توی پست بعدی که همین هفته می ذارم، سفر پر استرس و خسته کننده مون به کانادا رو بنویسم و بعدم به صورت مرتب از اینجا و چیزایی که می بینم بنویسم. ممنونم از همه که جویای حالم بودن. اینجا و تنهایی هاش رو باید با نت و دوستای خوبش پر کنم و این حس خوبی که بدونی کسانی هستن که از راه دور حتی، به تو فکر می کنن و روزهات رو دنبال می کنن.