دوستی با عطر پوشک !

مامان میگه : نیگا کن جای این فینگیل بچه، الان باید بچه تو، تو خونه ما قِل بخوره و "س " رو بهم نشون میده که یه لبخند عمیق رو به دوربین میزنه و با رورواکش، طول هال رو تقریبا میدوه! فکر میکردم اگر مامان چند روز در هفته مسئول مراقبت از "س" باشه و با فینگیلی برادرش وقت بگذرونه بی خیال من و بچه نداشته ام میشه، ولی شواهد نشون میده بیخود کردم که این جوری فکر می کردم! حالا تازه فکر میکنم اگر خودم بچه بیارم و بخواد از راه دور با نوه اش ارتباط برقرار کنه بیشتر به من و اینجا بودنم گیر میده! تنها امیدم اینه که سر این مورد هم زمان ثابت کنه که بیخود کردم که این جوری فکر می کردم!!! 

آقای نارنجی این روزا درگیر درس و تز و امتحان جامع و هزار البته فکر کردن به کار. هفته پیش مهمون داشتیم و با یکی از مهمونا که مث آقای نارنجی همین روزا دفاع میکنه و اتفاقا کار هم پیدا کرده حرف میزدن. بقیه مهمونا هم یکی یکی اومدن و حس کردم یه ساعت اول مهمونی خیلی تو خودش و بیشتر خاکستری تا نارنجی. بعدا که مهمونا رفتن و ازش پرسیدم چرا انقد تو خودت بودی اولش؟ خوب با خودشون میگن این میزبان ما میخواست انقد تو خودش باشه چرا ما رو دعوت کرد پس؟! میگه اولش که با "ح" حرف زدم و دیدم کار پیدا کرده و الان میدونه به محض دفاع کردنش، میره سرکار، ذهنم خیلی مشغول شد... اصلا نتونستم جلو خودمو بگیرم و ناخودآگاه فکرم درگیر کار شد. دیگه کم کم یادم رفت و لابد چهره ام از حالت متفکر و به قول تو، تو خود بودن در اومد. 
این آقایونم یه وقتایی خیلی طفلکی هستنا ... آقای نارنجی از بس همش بگو و بخند و خوشحال و پر انرژی، اگه اینطوری نباشه و یه ذره بخواد درون گرا بشه و متفکر، خیلی به چشم میاد! حالا این روزا مدام باخودم میگم کاش سال بعد این موقع بیام و مثلا اینجا یا روز نوشت های خصوصی ترم رو بخونم و بعد با خودم بگم آخی، چقد نگران بودیم الکی! یادمه همین "ح" چند هفته پیش خیلی ناراحت بود چون برای یه کاری اپلای کرده بود ریجکت شده بود. یادمه بهش گفتم خجالت بکش! هنوز دفاع نکردی ،هنوز مهر فارغ التحصیل نخورده رو تزت، هنوز دانشجوی پی اچ دی محسوب میشی بعد نشستی زانوی غم گرفتی بغلت؟ گفتم فک کن یه نوزادی و خدا اون مادری که به وقتش سیرابت میکنه. بعد الان خودم نشستم دارم به این فکر میکنم که یعنی کار و بار زندگی ما به کجا میرسه!!؟ نمونه کامل یه زنبور بی عمل بی خاصیت واقعا! الان باید یکی مث بابای برات علی تو سریال پرده نشین شبکه یک باشه از دور با دستاش اون علامت معروف رو بهم نشون بده ! والله ! ( گفتم کارگردان این سریال بهروز شعیبی جوان، ببینم چی ساخته، اگه نه خیلی آدم خاص و خفنی ام، سریالای مبتذل رسانه میلی نمیبینم!! اینم اضافه کردم که اگه یه وقت سر و کار آقای اباذری عصبانی افتاد به وبلاگم، یه دو تافحشم بار من نکنه بگه ابله مبتذل ... خدا رو چه دیدین، شایدم آقای اباذری گذرش به اینجا هم افتاد). 

"م" بچه دار شده، 6-7 ماهی میشه، "م" دوست صمیمی و گرمابه گلستانم که ماجرای آشناییمون خیلی عجیب اما عمق رابطه مون به آشنایی عجیب و غریبمون مربوط نیس . بر میگرده به اینکه شاید هر دومون نیاز داشتیم به یه "دوست" که بتونه نگفته بفهمه و ندیده باور کنه و برای من و "م" این اتفاق افتاد اگرجه خیلی دیر و در سن مثلا 21-22 سالگی من و 23-24 سالگی اون ... از وقتی بچه دار شده خیلی کمتر میرسه با هم حرف بزنیم، ویدئو چت کنیم و کلا از وقتی بچه اومده دوستیمون یه شکل دیگه شده. این روزا همش به این فکر میکنم که صمیمیت دقیقا تو چی تعریف میشه؟ و چقدر این دور شدن ها دوستی های ما رو در خودش می بلعه؟ مثلا اگه من از "گ" که همین بغل گوشمون زندگی میکنه و خیلی هم دوسش دارم و جای دوست صمیمی در غربت رو برام پر کرده، دور بشم، این رابطه همین شکلی باقی می مونه؟ اصلا فایده دوستی کردن و دوستی رو ایجاد کردن، در حالی که تکلیف زندگی ماها معلوم نیست چیه؟ ماهایی که الان اینجا دانشجوییم و ممکن چند صباح دیگه به خاطر پیدا کردن کار از هم جدا بشیم و هر کی تو یه شهر جدید، یه زندگی جدید رو شروع کنه و دوست قدیمیش دیگه تو اولویتش نباشه. من الان از "م" دلخور نیستم چون میدونم چقدر درگیر بچه و تطبیق با زندگی جدید، حتی از "گ" که ممکن یه روزی به خاطر دوری مسافت، دیگه اون دوست همراز و همراهم نباشه، بیشتر دچار یاس و ناامیدی ام از ایجاد دوستی و دوستی کردن ... قصه همون آگاهی کاملا هشیارانه به اینکه آقا جان! زور نزن، تقلا نکن ما همه با همانِ تنهاییم ...

/ 26 نظر / 25 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نهال

اول از همه سال 2015 رو تبریک میگم زهرا جون[قلب] بعدشم انشاا...مثل دوست صمیمیت نی نی دار بشی همین یکی شدن شرایطتون یه جنبه جدید وقشنگی به دوستیتون میده [چشمک]

ب

[گل]

نگار...

اي جااان...اي جاااان.. اصن نگران نباش..ايشاالا خيلي سريع يه کار درست و درمون پيدا ميشه ...شک نکن.... مامانا هيج وقت با دوري کنار نميان...پس دلخوش به اين قضيه نباش![چشمک] زهراااا من فرصت نشد که بگممم که چه قددددر باباي محترم و دوست داشتنيت هواي ما رو داشت و اين سفرو برامون بي نظير تر کرد... ميدونم خير و برکت کارها و رفتارش مستقيم به زندگي خودش و شما برميگرده....سايه اش رو سرتون هميشه مستدام[قلب][قلب]

ب

[گل]

زمزمه های آرمتی از ایران تا آمریکا

سلام دوست عزیزم وبت خیلی خوبه ...تا حدودی دیدم . راستش دوست دارم بیشتر با دوستای که تو راه مهاجرت هستن آشنا بشنم و کسایی که رفتن امیدوارم بتونیم دوستای خوب و خواننده های خوبی برای هم باشیم...لینکت کردم ... راستی تو سرمای کانادا مراقب باش دوست[چشمک][گل]

منیر

[قلب]

v

[لبخند]

راحله

سلام زهرای خوبم من 37 سالمه با 2 بجه میخام برا اسکیل وورکر کانادا اقدام کتیم به نظرت ما میتونیم اونجا زمدگی کنیم در ضمن من رماتیسم هم دارم[گریه] شوهرم ارشد کامپیوتره منم 15 سال سابقه کار دارم

reihane

salam zahrajan,khubin,man reihaneam,26 sale.1 ruze kole webo tamum kardam.afarin be galamet.be gadri shiva o gira bud ke natunestam hata 1 post bikhial sham!be har hal...khastam begam barat arezuye salamatio khoshbakhti ee hamishegi daram.va albate eltemase doa va3 khodam.

f

[رویا]