سفرنامه آمریکا (4) - فلوریدا

کار جدیدم حسابی ازم وقت میگیره. این گرفتن وقت به معنی سخت بودن غیر قابل تصور این کار یا ناتوانی من نیس، در واقع مشکل از اونجایی شروع میشه که تو قرار کاری که با زبون مادریت میتونی در عرض 5 دقیقه انجام بدی رو در عرض نیم ساعت انجام میدی و همه این 5 دقیقه ها بعد از تبدیل به نیم ساعت میشه یه عدد خیلی بزرگ! حالا به این عدد بزرگ باید اولین ماه کار و فشار مضاعفش رو اضافه کرد و اینکه تو یه سری جاها واقعا نمیدونی باید چی کار کنی یا میدونی ولی مطمئن نیستی ایا در این کشور و این فرهنگ و این ارگانیزیشنی که داری براش کار میکنی جواب میده یا نه. و آخرین المان هم اینکه ماه مارچ در محل کار من اخرین ماه سال مالی محسوب میشه و همه چی رو دور تند می افته.

واسه همین نتونستم تو همون شنبه ای که باید، آخرین بخش سفر به آمریکا رو بذارم و پرونده سفر رو ببندم. امیدوارم این بی نظمی رو ببخشین و کامتون با این پست شیرین بشه.

ممنونم از تبریکای عیدتون... حس اینکه یه عده که تا به حال ندیدیشون یا گاهی فرصت زیادی برای گفتگو و حتی سر زدن به وبلاگ هاشون رو نداری، تو رو تو ذهنشون دارن و بدون اینکه پست جدیدی داشته باشی میان اینجا و برات آرزوهای خوب و عیدانه میکنن، قابل توصیف نیست...

قبل از دیدن عکس های فلوریدا باید بگم قسمت اعظم عکس های قابل نشون دادن در وبلاگم رو بخش دیزنی لند در میامی که یه روز کامل رو توش گذروندیم و خیلی خیلی زببا و خاطره انگیز بود.  

بخش چهارم، فلوریدا

شهر مقصد ما در فلوریدا در اولین نگاه و از توی هواپیما! تصور اینکه تو ماه ژانویه از کانادای یخ بندان به فیلادلفیا و واشنگتن و نیویورک نسبتا سرد بریم و بعد یهو، وارد همچین فضای تابستانه ای بشیم سکر آور بود واقعا! 

ساحل شهر بوکوراتون... میامی رو در حد دو ساعت اونم توی شب دیدیم، اما دوستان میگفتن این ساحل با ساحل میامی هیچ فرقی نداره. آفتاب گرفتن تو کریسمس انقدر برا من و همسر آفتاب ندیده جالب بود که نمیدونستیم چه جوری زمان رو تنظیم کنیم که آفتاب به همه جای بدنمون برسه نیشخند

نمایی از بالکن محل اقامتمون در بوکوراتون 

پیاده رو میامی... عکس زیادی از میامی ندارم چون هم شب بود هم دوستامون بچه داشتن و این حرکت رو کند میکرد. 

 

در این حد ارق(عرق؟) به کانادا که از دیدن یه محصول کانادایی در دل فلوریدا ذوق کردیم زبان

 یا مثلا از دیدن شلنگ(شیلنگ؟) در توالت فرنگی!!! خیلی امکانات ایرانیای آمریکا مثال زدنی خنده

نزدیکی های دیزنی لند... فلوریدا کلا برای من یاد آور شمال ایران بود. هم آب و هواش و هم معماری وساختمون هاش.

 

همون نزدیکی ها..

سبزی؟ ژانویه؟ شبنم صبحگاهی؟ خداوندا!!!!؟

میتونستی از اینجا سوار قایق بشی یا ترن و بری به سمت دیزنی لند. یه چیزی حدود 5 الی 10 دقیقه. که انتخاب ما قایق بود. کی میاد آفتاب ول کنه بشینه تو ترن آخه؟!

همون ترنی که یه عده به آفتاب خوردن ترجیحش داده بودن. ما وسط هفته رفتیم دیزنی لند. و تو همون روز چیزی حدود 1000 نفر اونجا بودن شایدم بیشتر؛ من کلا تخمین زدنم خیلی جالب نیس!! بعد نفری 100 دلار بلیط ورودیش بود! خودتون پیدا کنید پرتقال فروش را ... و سرمایه گذاری در صنعت گردشگری را و نگاه بلند مدت را و ... بله! 

به دیزنی لند، شهر کوچک رنگ و نور و کودکی و بی قیدی از دنیای آدم بزرگ ها خوش آمدید. به قول میکی ماوس: Dreams com trueلبخند

مغازه های رنگی با کارمندان خوش رنگ و خوش حال درست عین قصه ها.. و البته قیمت های نجومی که ظاهرا برا هیچ کس مهم نبود و همه اخر شب، .وقتی من داشتم با خودم کلتجار میرفتم مگنت 8.5 دلاری (به قیمت آمریکا و نه دلار کانادا) رو بخرم یا نخرم، تند و تند خرید می کردن. به سودی که از اون بلیطای ورودی در میاد این سود عجیب و غریب رو هم اضافه کنین! 

همون مغازه ها ...

اینجا همه چیز رنگ و بوی کارتون های خوش و آب رنگ رو داره حتی باد بادک ها ...

از صبح که ما وارد دیزنی لند شدیم تا تقریبا 8:30 شب که وقت بسته شدن درها بود، سه دفعه کارناوال خیابانی داشتن با حضور شخصیت های کارتونی . به اضافه شوهای دیگه که به صورت کارناوال خیابونی نبود. یه جورایی وقت کم میاوردی برا دیدن همه جا و همه چیز انگار! این آقای وودی یکی از شخصیت های کارتونی مورد علاقه من 

خونه درختی 

بازدید کننده هایی که دارن از خونه درختی میان بالا

اتاق خواب خونه درختی

آشپزخونه خونه درختی 

دیزنی به بخش های مختلفی از نظر جغرافیای تقسیم شده بود. مثلا اینجا یه جورایی بخش خاورمیانه اش بود. بازارکوچیکش پر سوغاتی های خاورمیانه طور بود. با آهنگ های عربی. اینم که آقای علی بابا و خانومش هستن که چقد خوشگل و دلبر بودن جفتنشون، مث همه شخصیت های کارتونی که اونجا بود. بچه ها تو صف واستاده بودن و باهاشون عکس میگرفتن. و صد البته بابا و مامان هاشون و مادربزرگ و پدر بزرگ هاشون!

درسته که واقعا از همه سنین اونجا بودن و گاهی حتی پیرتر ها با دیدن یه سری شوها و کارناوال های بیشتر ذوق می کردن، ولی حضور بچه ها به شدت به چشم میومد. و جا به جا از این پارکینگ های کالسکه بود. خیلی ها به مناسبت تولد بچه هاشون، میارنشون دیزنی لند.

اینجا همه می خندن و خوشحالن، حتی کسانی که ساده ترین کارها رو میکنن. این آقاهه با چند تای دیگه کلی حباب های خوشگل خوشگل درست میکردن و فضا رو کودکانه تر .

یکی از کارناوال ها .. خواهران کارتون Frozen که خیلی خیلی دوسش دارم. 

یکی از شوهای جذاب بعد از ظهر که پرنسس های مورد علاقه بچه ها همراه خیلی از شخصیت های کارتونی اومدن و رقصیدن و آواز خوندن ...

سیندرلای دوست داشتنی 

میکی و خانومش ... چقدم همدیگه رو دوست داشتن و هی همو میبوسیدنقلب

قصر آرزوها ...

نمایی از ادم های خسته اما خوشحال در عصر 

قصر درشب... یکی از بهترین برنامه ها آخرین برنامه بود که تمام دیوار های این قصر تبدیل به یه اسکرین شد و تمام کارتون های خاطره انگیز با یه آهنگ خیلی خیلی قشنگ روش نمایش داده شد به همراه یه عالمه آتیش بازی و رنگ و نورتشویق

خانوم شگفت انگیز یا به قول این ورایا Mrs.Incredible

اینم آقاشون که چقدم من دوسشون دارم خصوصا اون پسرشون که قدرت خارق العاده داره توی دویدنلبخند

 

اوووووف چقد عکس بود! امیدوارم همیشه بخندین، مث آدمهای دیزنی لند... 

/ 43 نظر / 132 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فاطمه

سلام زهراجان منظورم این لود که قسمت نظرات خصوصی تم نگاه کنی برات نظرخصوصی گذاشتم

نیره

عکس ها خیلی عالی بودند ممنونم.

نهال

سلام زهرا جون خیلی وقته ننوشتی دلم برات تنگ شده دختر حسم میگه داری مامان میشی زهراجون

صبا

سلام ماه رمضونتون مبارک دلم براتون تنگ شده منم با نظر نهال موافقم غیبتتون باعث میشه حدس بزنیم خبری مبریه اگر هست الهی که خوب باشی و مبارکت باشه

صبا

سلام ماه رمضونتون مبارک دلم براتون تنگ شده منم با نظر نهال موافقم غیبتتون باعث میشه حدس بزنیم خبری مبریه اگر هست الهی که خوب باشی و مبارکت باشه

ﺳﻤﻴﺮا

ﺳﻼﻡ... اﻭﻥ ﻋﻜﺲ ﻛﻪ ﻛﺎﻟﺴﻜﻪ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﺭا ﭘﺎﺭﻙ ﻛﺮﺩﻥ ﭼﻘﺪﺭ ﺟﺎﻟﺒﻪ... ﭼﻮﻥ ﺗﻮ اﻳﺮاﻥ ﻳﺎﺭﻭ ﻣﻮﺗﻮﺭﺷﻮ ﻗﻔﻞ ﭼﻨﺪﻛﻴﻠﻮﻳﻲ ﻣﻴﺰﻧﻪ...ﻣﺎﺷﻴﻨﺸﻮ ﺩﺯﺩﮔﻴﺮ ﻓﻼﻥ, ﺁﺧﺮ ﺳﺮ ﻣﻴﺪﺯﺩﻧﺶ! ﻛﺎﺵ ﻳﻪ ﻛﻢ ﻓﺮﻫﻨﮓ ﻣﺮﺩﻣﻤﻮﻥ ﻣﻴﺮﻓﺖ ﺑﺎﻻ.... ﻣﻦ ﺧﻮﺩﻡ ﺳﺎﻛﻦ ﺁﻟﻤﺎﻥ ﻫﺴﺘﻢ.... و ﻣﺪﺗﻬﺎﺳﺖ ﺣﺴﺮﺕ ﻛﻤﺒﻮﺩﻫﺎﻱ ﻣﺮﺩﻡ اﻳﺮاﻥ ﺭا ﻣﻴﺨﻮﺭﻡ... اﻟﺒﺘﻪ ﻧﻪ اﻳﻨﻜﻪ ﺧﺎﺭﺝ ﻣﺪﻳﻨﻪ ﻓﺎﺿﻠﻪ ﺑﺎﺷﻪ, ﻭﻟﻲ ﺧﺪاﻳﻴﺶ ﺧﻴﻠﻲ اﻳﺮاﻥ اﺯ ﺑﺴﻴﺎﺭ ﺑﺴﻴﺎﺭ ﺟﻬﺎﺕ ﻋﻘﺐ ﻣﻮﻧﺪﻩ....

صبا

سلام چه عجب زهار خانم اومدی نظر قبلیم ماه رمضونتون مبارک بود حالا عید فطر تون با تا تاخیر دو سه روزه مبارک الهی که هر وقت خیر و مقدر خداست مامان بشین منامان یه نی نی صحیح و سالم و توپولی اسمش هم مثل اسم خودتون با برکت باشه و برکت رو بیش از پیش تو زندگی تون بیاره املتتون جالب بود من همین رو درست میکنم ولی یک گوجه هم ورق ورق میکنم روش میچینم موقعی که در تابه رو میزنم هم خیلی سرخ نمیشه که خواصسش بره هم یه حرارت کم میبینه رو سطح تخم مرغ بدون هیچ روغن اضافه ای راستی چه طور تونستس املت رو بدون نون بخوری؟؟ خوش به حالت چطور تونستی ؟[گریه]

mina

سلام من برا اولین باره که با وبلاگتون آشنا میشم. ممنون که ما رو هم تو تجربیاتتون شریک می کنید موفق باشید

تکی جون

سلام خانومی عاشق وبلاگتون شدم خیلی قشنگه مطالبتون خوش میگذره اونطرفا ان شالله همیشه خوش و خرم و خوشبخت باشین

ارام

چقدر زیبا بود عکسایی که گذاشته بود امیدوارم عشقتون مستدام و زندگیتون پایدار باشه